زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ...

هنوز خدا جای حق نشسته است

یادتونه در چند مطلب قبلی براتون از آزمون دکترای یکی از رشته ها نوشتم؟ البته با مراجعه به پایین صفحه می تونید اونو بخونید، باور می کنید از ٩ نفری که اعلام کرده بودند هیچکس نتوانست نمره قبولی زبان را بیاورد!؟ جالب است نه؟ حالا همه یعنی هیات علمی دانشگاه هم هستند!

یعنی امسال در این رشته هیچکس دکترا قبول نشد، یعنی به همین راحتی حق کسانی که شایسته بودند خورده شد، یعنی تا جایی که طرح سوالها در اختیار خودشان بود موفق بودند و در آزمون زبان که زیر نظر سازمان دیگری است قبول نشدند، یعنی هنوز سنگ پای قزوین کاربرد دارد، یعنی پناه می بریم به خدا از نا حقی در حق مردم!

 

   + محراب ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
comment نظرات ()

نود ...

نمی دانم برنامه پنجشنبه شب نود را دیدید یا نه؟ وقتی که راستی و دروغ روبروی هم قرار گرفتند. و انگار مجالی برای تقابل توجیهات مبهم و بدون پشتوانه و بدون مسمای بسیاری از مسوولان در مملکت( که انگار مانند جزوه ای قبل از مسوولیت در اختیار آنها قرار می گیرد تا مبادا کم بیاورند) در برابر عادل فردوسی پوری که خواسته یا ناخواسته به روز update می شود! انگار ویروس یابهای جدید امروزی!

خیلی ناراحت کننده بود وقتی که سخنگوی سازمان تربیت بدنی از شدت بغض و ضعف در پاسخگویی، عنوان کرد که شهید داده ایم که الان برنامه نود می تواند تولید شود! چرا واقعا چرا به راحتی از هر چیزی برای پوشش ضعف خود خرج می کنیم. آنهم از طرف کسی که می داند هیچ پایگاهی در مردم ندارد و هیچ جایگاهی هم ندارد. این رفتار تکراری متاسفانه خیلی از کسانی است که بدون شایستگی به جایی رسیده اند. کسی که حاضر می شود در یک برنامه زنده فقط برای خالی کردن عقده جلوی میلیونها بیننده بعد از کلی عذر خواهی نمایشی، قضیه ادرار کردن بازیکن ابومسلم را برای خراب کردن نود و فردوسی پور عنوان کند.و به خیال خودش موفق هم بوده است. این آدمی که تلفنی حیای سخن گفتن در به قول خودش صدا و سیمای جمهوری اسلامی را ندارد چگونه حضوری صحبت کند؟ تصور کنید چگونه با کسانی که با او سر و کار دارند برخورد می کند و چگونه برای بالا دستیها خوش رقصی می کند! تصورش خیلی سخت نیست! شاید مثالش خیلی جاها باشد.

بیچاره مخاطبان، بنده خدا فردوسی پور و مظلوم شهیدان ...

 

   + محراب ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

محرم..........

محرم ، خود معنی خود است و برای هر کدام از ما ها یک کتاب خاطره، شاید به دنبال داشته باشد. اما متاسفانه بعضی وقتها کارها، حرفها و چیزهایی آدم می بیند که واقعا جزو همان دسته چیزهایی است که نمی داند چه بگوید.

در اداره ما هم با هزینه خود بچه ها این ١٠ روز اول زیارت عاشورا برگزار می شود و تا وقتی مداح از بیرون نیاوردیم یا صبحانه چرب و نرم ندادیم، همه چیز خوب است.

دیروز مداحی آمده بود که یعنی چقدر هم قبولش داشتند و برادر شهید بود و چه و چه...

از مداحی اش که بگذریم آخر کار یعنی دیگه می خواست خدا رو تو رو دربایستی قرار بده گفت:(( حالا دو تا دستت و بلند کن و سر بریده امام حسین و بگیر داخلش خدا رو قسم بده که چه و چه )) آخه بگو مرد حسابی اینهم شد حرف که تو زدی. خب اون نامردی هم که سر امام حسین رو آورد برای یزید هم که همین کار رو کرد.

امروز به عنوان روز آخر قرار شد کله پاچه به عنوان صبحانه توزیع شه. از اول هی این رفت تو آشپزخانه آن رفت هر کی یه ظرف دستش قسمتای مورد علاقشو جدا می کرد و به بقیه لبخند تحویل می داد که هیچی توش نیست! معلوم نیست کی ازش کش رفته!

آخر کار دیدنی بود دست همه ( متاسفانه خانمها ) ظرفای پر از کله پاچه که بدو بدو به بیرون منتقل میشد!

حیف! پلوی امام حسین کجا و ما کجا.اون مداحی انصافا همین غارت هم به دنبال داره! خدا رو شکر که ما آن موقع کربلا نبودیم! وگرنه معلوم نبود چه به سر امام حسین می آوردیم!

بیایید سعی کنیم اسیر جو غلط و بیمار بعضی از این اعمال نشیم.

   + محراب ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

عید همه مبارک!

سلام دوباره

عید همه مبارک! عید علی.

نمی دانم شما هم همینطور هستید یا نه؟ اصلا دقت کرده ای چه آنها که دین دارند و چه آنها که نه همه علی را دارند. از درون با او پیوند دارند . انگار علی آن نیروی قوی درون همه ماست. آن نیرویی که همیشه می خواهیم با ما باشد تا موفق باشیم. به قول دکتر جعفری در یک کلام انسانیت، علی انسان خدا ست نه درست تر این است، علی از آن خداست. چه، انسان فراموشکار است و فراموش شونده اما او ماندگار است چون خدا او را برای خود برگزیده است.

یه نیمچه شعر کوچولو برایتان می گذارم. خیلی بهش گیر ندین چون شاعر نیستم ولی اگه جایی هم نقلش کردید یادی از ما بکنید.

بی ارتباط با نام وبلاگ هم نیست:

می رسد بر گوش از آن سوی مه        آن سوی کوه

سوت ممتد قطار زندگی

عده ای بر پای درب انتظار          غرق در غوغای بی حد قطار

انتظار ایستگاه مقصد خود می کشند

در خیال دیدن دشت امید        هر زمان از پنجره سر می کشند

من نشسته تکیه بر خود داده ام        خسته از این راه طولانی و سخت

دل به ابهام صدای سوت عمرم داده ام

خوش به حال آن کسی کز مقصد خود آگه است         بار خود را از همان آغاز محکم بسته است

کاش می شد هر کجا آبادتر خرم تر است

پا سبک کرد و قدم در راه کرد

ایستگاه و منزل مقصود من هم در پی است          کوله بار خاطرات عمر من

همسفر با من        ولی از غم پر است

بارها می خواستم کز جور راه

در میان کوهها و در جوار پرتگاه          با تمام هستی ام  فریاد جانسوزی کشم

زندگی گر تو نگهداری پیاده می شوم

لیک امید نگاهت خرمن آهم بسوخت      شوق دیدار تو     بر لب زد یکی مهر سکوت

می رسم آخر به مقصد خسته در پایان راه

وای..........

اگر.........

اما..........نباشی منتظر در ایستگاه

دست علی همراهتان ..........

   + محراب ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦
comment نظرات ()

آزمون دکترا

حدود ٣ هفته پیش ازمون دکترا برگزار شد، که ٨٠٠٠ تومان هم هزینه ثبت نام داشت. خب خیلی ها به هوای دکتر شدن، خیلی ها به هوای گرفتن گروه و پایه، بعضی ها به هوای علم در آزمون حاضر شدند و من هم برای اینکه بعدها حسرت نخورم از اینکه چرا در آزمون شرکت نکردم، تقریبا بعد از دو هفته نتایج اولیه اعلام شد.

واقعا در رشته ما اسامی کسانی عنوان شد که بعضا خنده دار بود. مثلا کسی قبول شده بود که ۴،۵ سال پیش به خاطر ترک بورسیه دکترا در انگلستان ( که آنهم با رابطه قبول شده بود ) از طرف وزارت خانه خطا کار محسوب می شد. جالب اینکه این آقا اینقدر در کار خصوصی خودش غوطه ور است که به خاطر آن بورسیه خارج از کشور را رها کرد و به ایران برگشت! البته طرز تهیه پایان نامه ارشدش هم خیلی باحال بود که بماند!

نفر دیگر که قبول شد در حال گذراندن خدمت سربازی در دانشگاه است، فته پیش کنگره ای راجع به رشته ما در تهران برگزار شد که در کتابچه این کنگره ٩ بار اسم ایشان به عنوان سخنران، دارای پوستر و ... امده است واقعا بزرگترین پرفسورهای دنیا در سال چند مقاله ارایه می کنند آنهم در یک کنگره داخلی!

حدود ۴ نفر از قبول شدگان استادانی هستند که با مدرک لیسانس عضو هیات علمی دانشگاه شدند و بعد جزء اولین دوره های کارشناسی ارشد و الان هم اولین دوره دکترا هستند واقعا ارتباطهای جالبی است نه؟ حالا شما پاسخ بدید رشته ای که اولین سال پذیرش دکترا در ایران دارد چه کسی برای این اساتید دانشگاه که خود طراح سوال کارشناسی ارشد هستند سوال دکترا طرح کرده است؟

افراد زیادی را می شناسم که فدای این ناحقی ها شدند. امیدوارم خود این افرادی که قبول شده اند خجالت نکشند و تا آخر انشاالله فوق دکترایشان را هم بگیرند!

آخر اینها استادان دانشگاه و اعضای محترم هیات علمی هستند!

لطفا این افراد را از اساتید شریفی که با عشق در دانشگاهها تدریس می نمایند و تعدادشان زیاد نیست قاطی نکنید.

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی           دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو            ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

   + محراب ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
comment نظرات ()

وقتی که نمی دانی چه بگویی!

سلام

ممنون از ابراز لطفی که به نوشته های من داشتید من هم از وب های تک تکتون استفاده کردم. بعضی وقتها آدم فکر می کنه که زندگی چقدر سخته، درست توی همون لحظات یه اتفاق می افته که می بینی نه، ممکنه از این بدتر هم بشه یا برعکس یکدفعه مشکلات آدم بر طرف می شه.

واقعا صبر کردن و گذشت زمان یک کلید طلایی در حل مشکلات است. بعضی وقتها یک اتفاقهایی می افته که آدم نمی دونه در برابر اونها چه عکس العملی نشون بده ! خدا کنه این اتفاقها خوب و خوش باشه و نه تلخ و غمگین.

یه روز یه مریضی به من مراجعه کرد که از دهاتهای اطراف می آمد و بنده خدا از همان دهاتیهای تیپیک بود! سر و وضع گرد و خاکی ، چهره سوخته، لهجه دهاتی و بوی علف و زمین خیس ، امد و یادم نیست دقیقا مشکلش چه بود ولی مدتی پیش من نشست و سعی کرد که با من وارد گفت و گو شود.

چون مشکلش را حل کردم خیلی خوشحال شد و ظاهرا از برخورد من هم خوشش آمده بود و حسابی ذوق زده شده بود. به من گفت اهل کجایی ؟ گفتم شیراز

گفت نه! شیرازی نیستی اهل کجایی؟ گفتم چرا اهل شیرازم

خلاصه به من اصرار می کرد که اهل شیراز نیستی ! دیدم ول کن نیست ، گفتم اصالتا اهل جنوبیم و اهل برازجان ( برازجان شهری است در مسیر بوشهر جزو استان بوشهر که تا بوشهر ۴٠ دقیقه فاصله دارد احتمالا اسم آن را شنیده اید)

یکدفعه دستهاش و رو به آسمان بلند کرد و از ته دل و با خلوص نیت تمام گفت : (( خدا رو شکر که همه دهاتیها به جایی رسیدند و سر کارهای مهم هستند ! ))

اینقدر خالصانه دعا کرد که نا خود آگاه گفتم الحمدلله و حسابی خندم گرفته بود و نمی دانستم چه بگویم! اون بنده خدا هم همینطور از من تعریف می کرد و دعا می کرد و می گفت (( دیدی گفتم اهل دهاتی ! )) من هم چاره ای نداشتم جز اینکه ازش تشکر کنم!

خلاصه خاطره ای شد برای من!

مردم خیلی خوبی داریم اما جو جامعه ادمها را مجبور می کند تا از صفای باطن خود بگذرند. خدا باعث و بانی اش را لعنت کند!

   + محراب ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٤
comment نظرات ()

 

چند روز پیش خانم پیری را که سکته مغزی کرده بود اورده بودند تا برای افتادگی مچ پایش وسیله ای بسازیم. چیز جالبی دیدم که تا حالا ندیده بودم. گاهی اوقات کسانی که سکته مغزی می کنند قدرت تکلم خود را یا از دست می دهند و یا به صورت نامفهوم و گنگ صحبت می کنند.

اما ظاهرا از تمام کلماتی که این خانم در طی ٧۵ سال زندگی یاد گرفته بود تنها کلمه (( سلامت باشید )) یادش مانده بود! و جالب اینجا بود که کاملا صحبت می کرد اما تمام کلمات را (( سلامت باشید )) به کار می برد! تصورش را بکنید!

از نظر خودش با ما صحبت می کرد و تمام منظورش را بیان می کرد اما تنها چیزی که می شنیدیم این بود : سلامت باشید ،سلامت باشید ، سلامت باشید ، سلامت باشید! آهنگ صدایش فرق می کرد ولی فقط سلامت باشید می گفت!

به جای سلام سلامت باشید! به جای خداحافظ سلامت باشید!

من که تا حالا چنین چیزی ندیده بودم! خوبه که هممون هر از چند گاهی خدا را به خاطر سلامتی شکر کنیم. شما هم اگه خاطرات جالبی از کارتون یا زندگیتون دارید برام بفرستید تا با اسمه خودتون بذارمشون تا برای بقیه هم تجربه شه.

   + محراب ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

به نام دوست ....

سلام

سلام به همه دوستانی که این صفحه را برای خواندن برگزیدند. اولین باری است که تصمیم گرفتم حرفهای دل و خاطراتم را که همیشه روی کاغذ عزیز و با کمک قلم گرامی می نوشتم با سر انگشتان پهن روی شیشه کامپیوتر که انگار همیشه به من زل زده بنویسم. البته بعد ازاینکه وبلاگهای دوستان عزیزی را دیدم و خواندم و دیدم که نه! انگار تکنولوژی تا ته دلها هم رخنه کرده.

کار من ساخت اندام مصنوعی است دست و پای مصنوعی برای کسانی که این عضوها را ندارند یا از دست داده اند. خب روزانه عده زیادی را  در ارتباط با کارم می بینم یا  راجع به آنها می شنوم ، و سعی می کنم تا آنچه آموختم را برایشان به کار بندم.

روزهای خوب زیادی دارم و داشته ام و البته روزهای تلخ. روزی که منتظر بیمارم بودم تا بیاید و پایش را بگیرد و روی پاهای خودش دوباره بایستد اما نیامد و بعد گریه پدرش که فرزندش را روز قبل از دست داده.

یا روزهایی که خانواده ای نا امید که زیر بار نگهداری یک شخص قطع عضو شده خود قطع امید شده بودند ( که از قطع عضو هزار بار بدتر است ) و با گرفتن عضو مصنوعی دوباره لبخند زدند و مرا تا آسمان هم بالا بردند!

زندگی زندگی است، در حال گذر، واقعی واقعی به دور از رویا. و ما می کوشیم تا زندگیمان را همراه با رویایمان کنیم. و چه خوب که رویامان شاد باشد و سرحال.

روزی کسی به من گفت الکی خوش بودن همیشه بهتر از الکی نخوش بودن است!

چقدر راست گفت مگه نه؟بامن حرف نزن

   + محراب ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()